خرید بک لینک

(کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را)

(کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را)

(غیبت نکرده لی که شوم طالب حضور)

(پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را)

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

این همان جامعه ای است که من باید در آن نفس بکشم راه بروم و با اعضای به ظاهر محترمش معاشرت کنم گروهی از آدم ها گویی درکشان از رفتار گروهی همانا ابراز خشم عمومی است ، گروهی که اکثر مواقع نمی دانند از چ

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

پرده اول . محوطه ویلا، دخترکم رخسار که دیگر برای خودش خانمی شده سنگی کنار باغچه یافته ... طرح صدفی دو کفه از کنار سنگ پیداست ... با تیشه چند ضربه می زنم ... و صدف خودش را نشان می دهد رخسار می پرسد ، م

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

جهان من بسیار خلوت است خلوت تر از آنچه که فکرش را می کردمو در این سکوت ، سایه ها پر رنگ تر شده اند ، دوشادوشم راه می روند . صبح ها چشم باز می کنم سایه ها هستند ، و هستند تا بستر خواببا هم حرف می زنیم،

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

زندگی گویی لایه در لایه در هم تنیده است . گویی آدمی سرما زده که از تیغ سرما پوستین روی پوستین پوشیده ، رنگ در رنگ هر پوستین زندگی رنگی است پرده اول : ساسی مانکن : به تنهایی یک مملکت را در نوردیده این

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

یک چند وقتی است شبها جان می کنم تا صبح

نه که خواب بد ببینم و یا بد خواب باشم ... نه

خودم را درازکش می یابم و خوابهایم بصورتی بسیار واقعی اطرافم هستند . من غلط زدنهای خودم را می بینم

چقدر این خوابها واقعی جلوه می کنند ...

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

با هم بشنویم

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

فرهاد همسایه مان بودسه خانه پایین تر ... نامش فرهاد نبود ولی آن سالها برای رزق زن و بچه اش صبح به صبح از خانه بیرون می زد ، پاشنه را ور می کشید، پتک و دیلمش را برمی داشت و سینه کوه را به زور دست می ش

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

دیشب نمی دانم چه ساعتی بود خوابی دیدم که آن را هم یادم نمی آیدولی همین یادم می آید که وقتی بیدار شدم حس می کردم عینکم روی صورتم مانده و خوابم بردهاین حس چنان قوی بود که وقتی دست هم میزدم و عینکی در ک

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای رابا او بگو حکایت شب زنده داری امبا او بگو چه می کشم از درد اشتیاقشاید وفا کند بشتابد به یاری امای دل چنان بنال که آن ماه نازنینآگه شود ز رنج من و عشق پاک منبا او بگو که م

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: چهارشنبه 8 خرداد 1398 ساعت: 12:19

صفحه بندی